تبليغاتX
ترنم باران

ترنم باران
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار... تفنگت را زمین بگذار…
بدون شرح
داريم از پل مى ريم بالا ؛ بعد از ۱۰ دقيقه توى ترافيک سنگين موندن - پلى که هنوز يکسال نشده که کلنگش خورده - ۳۰ ثانيه نشد که از مسافتی بيشتر از  اون چيزى که توى ۱۰ دقيقه گذشته طى کرديم؛گذشتیم.

پايين پل ترافيک بود.

راننده: ۲سال و نيمه راه رو بستن وترافيک کردن-حتما به اين فکر مى کرده که حالا اگه پل نبود پايينش ۲تا مسافر هم ميزاشيم تو صندق ـ

مسافر اول: آقا اينجورى نمى شه؛بايد پل برقى بزنن !

مسافر دوم: همينجورى نيست که،بايد کارشناسی بشه !

مسافر اول: بحث کارشناسى نمى خواد که،هر آدمى اينو مى فهمه! اصلا واضحه .

مسافر سوم: تنها راه حل ترافيک تهران اينه که مردم رو با هله کوپتر جابه جا کنن،همين

مسافر چهارم که منم: . . .


لينك | نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 0:2 AM توسط تک ستاره|
زبان آتش
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…

(فریدون مشیری)


لينك | نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 10:10 PM توسط تک ستاره|
فکر مى کردم امتحانات مجال اين را به آدم بدهد تا بشود بيشتر نوشت.

مى خواستم بنويسم : هرچه ماه رمضان خوب بود امتحانات بد بود ؛ اما ديدم بى انصافى است...

حداقل تا پيش از اينکه امروز از خواب بلند بشوم کارهاى بسيارى در سر داشتم؛گرچه الان نمى توانم تشخيص بدهم دارم يا خير؟!

خلاصه لطف خدا به قدرى در ماه مبارک زياد بود که نه تنها آن را در اين ماه مى ديدم و يا در انتحانات، بلکه اکنون نيز پيوسته ادامه دارد...

۳۰ شهريور ۱۳۸۸.قم


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 5:22 PM توسط تک ستاره|
خدا !

ای سرود جاری دلهای خسته

ای سکوت گویا

ای فریاد خاموش روح های آشنا

این تویی که مارا خوانده ای ، این تویی که در ما دمیده ای

این نوای آشنای توست در نی وجود ما ...

یا ایهالذین آمنوا کتب علیکم الصیام ... لعلکم تتقون


لينك | نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 6:51 AM توسط تک ستاره|
شاید ، شروع
  نمی دونم بخاطر چیه که می خوام دوباره بنویسم ، اصلا مگه دیگه نمی نوشتم که این حرفُ می زنم ؟؟؟ نمی دونم بخاطر بی کلاسیِ پست آخره یا بخاطر اینکه خیلی بلاگم خاک گرفته یا اینکه حرفها و زمزمه هامون خیلی فرق کرده یا اینکه می خوام رد گم کنم و یا اصلا بخاطر ماه مبارک رمضانه . اما هر چیزی که هست خوبه ؛ چون یک حس نزدیکی خاصی به آدم میده .

این ماه رو خیلی دوست دارم ، چون حس فکر کردن به انسان می ده .

این وبلاگ رو خیلی دوست دارم ، چون مجالی است برای طبقه بندی افکار .

برای تو نوشتن رو خیلی دوست دارم ، چون خیلی حرف ها به سختی از گلو بیرون میان .

و خدا را ، بخاطر همه ی این خوبیها و خیلی های دیگر ...


لينك | نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 10:34 AM توسط تک ستاره|

.